بعد یک ماه و اندی برگی بدین دفتر مجاز می خواهم بیافزایم
تب نیست ، تاب است
ره نیست ، پای ایستاده بر راه است .
جهدیست مکرر بر بازگوی یک خویشتن ، از میان خویشتن هایم .
درونی خفته
خموش
بر خواب ،
درون مایه ای، از هزار توی درونم
برگیست افتاده
از دستم ، قلمم ، چشمم
اشکیست بر ریخته ، بر این حروف
که حرفی برای گفتن دارند .
نگاهشان را دریاب ،،،حرفشان را بشنو ،،، صدایشان را گوشی ،،، آه ،،، گوشی بسپار .
کار از سیاست گذشته است
با دو چشم خویش دیده ام رفیق ، اخلاق از خانه ما چمدان بست، رخت پوشید و تن به آستانه در سپرد و رفت .
کاری هم از بیان اخلاق حاکمیت و حاکمیت اخلاق دیگر بر نمی آید .
گوی همگان ایستاده اند
اینبار بیدار ،چشم بر راه و دل خوش ، به بعد این تاریکی .
به صبحی که گوی سواری از دور، بر مرکبی ، به راه آمده می آید .
کارم همیشه از تاریکی و شب شروع می شود و به بامداد که میرسد گوی دنیا را من روشن کرده باشم ،خسته میروم بخوابم .
خستگی گوی کاریست که من این روزها بدان دچار گشته ام .
مدام فکر می کنم با عطار به مصافحت منطق الطیر می روم و بر برگهایش دنبال رگه ای از از کلماتی ملموس می جویم .
حرفهایش به واقع برای روزهای من کهنه اند اما بوی صداقتی می دهند که کتاب ها و ناطقان تر و تازه امروزی نمی دهند .
نمیدانم این روزها چند نفر مثل من دیوانه اند و بخور می دهند ذهنشان را با بخارا ، قبول دارم در این کوران شکوفای اقتصاد
حجم زیادی از روزمرگی را و عایدی روزگارت را، باید به این مجله وزین و ایضأ حجیم سپرد .
ویژنه نامه ایرج افشار پر بار بود، شعرهای از” ه الف سایه ” و نوشتارهای جذاب و حرفهای که هر چند نو و تر و تازه اند اما با تو ، با تو خواننده ، صادق اند .
ذهنت را به سخره نمی گیرند و برای پیکان نگاهت ، جسورانه سیبل گشته اند .
در رسای شخصیت این بزگوار ایرج افشار سخن های خوبی بدین مجلد افزون گشته و شناختی جامع و نسبتا شیرینی برای شناخت ابعاد وسیع این بزرگ مرد ِ ایران شناس گرد آمده و من به عنوان یک خواننده بسیار لذت بردم .ملک ایران فقیر است از حیص توجه هر چند وسیع است از حیص غنا .
- دوستان من تا نشناسی ، چه بوده ای !
چه گشتن ؟! و به چه سمتی قدم برداشتن ؟! بیهودگیست .
بگذارید بعد این بخور ناب با بخارای ناب
آهی بکشم
چند کتاب را از شهر کتاب ، این کتاب فروشی که فضای دلچسبی را در اختیارمشتریان خود می گذارد ، خریدم تا بخوانم ،
تا قدری با فضای شعر امروزین وکتوب مکتوب شده وچاپ های سالهای اخیر نزدیکی داشته باشم و بدانم ادبیات ما ادبیات معاصر ما شعر نو ما در چه برهه ای از زمانه و با چه داشته ای به پیش می رود .
چشمت بدین ها نیوفتند رفیق
کاش ادبیات ما ایستاده بود وسکوت می کرد و چشم خیره قدری نگاه می کرد تا آنکه لب بجنباند. اما افسوس ، دیدم چقدر هم حرف می زند و چقدر بی خود و نادانسته حرف می زند . فکر می کنم آیینه دم دست ندارد تا خود را درو قدری بیابد .
چقدر افسوس نبودنت را خوردم شاملوی عزیز تا نق بزنی به جان این بازارشعر و ادب، وای نه چرا ازتو نام بردم ، تو رستمی پیش این پنبه زنان حروف حرفهای مفت . نمی خواهم کسی را بکوبم یا ناقدی شوم از نگاه یک منتقد ادبی نه ، نه بدان مقام هستم و نه بدان توان ، من از نگاه خودم یعنی یک خواننده ادبیات دوست ، کسی که می خواهد حروف بر دلش ریشه کند بر لبانش سبزه زند و نه حرفی و کلامی باشد تنها و تنها پوستینی برای لحظه ها .
ناچارم نام برم از این کتاب ها تا تو رفیق من ، باورت شود که من چشمهایم دید و اینگونه سرود .
- دستم ستاره ی دریایی ست -> اثر سعید اسکندری ،
- زادن از واژه نبودن -> اثر سیروس جمالی ،
- از دفتر خاطرات یک کاکتوس -> اثر دکتر و استاد ادبیات آلمانی در دانشگاه تهران تورج رهنما ،
- چنان قفلم که دیده نمی شوم -> اثر مسعود کریم خانی .
ای کاش قبل آنکه اینان را چاپ می کردند و شأنیت کتاب شدن برای آنها قائل می شدند قدری با خود رو راست تر می بودند و کتاب بزرگان این عرصه را بیشتر می خواندند . نمی گویم که جز بزرگان کسی مکتوب نکند ذهنیات خویش را نه، همه می نویسند و باید هم بنویسند اما اندکند که جسارت می دهند نوشتارشان عمومیت یابد .و صد البته این جسارت باید زاده لیاقت باشد نه حماقت و خود بینی .نه برای نامی و نشانی بل برای حرفی و دردی . اگر قدری با خویش روراست می بودند که برای خود و نام و عنوان می نویسند یا برای خلق و رساندن آبی به چشم های خشک و دلهای سوخته ، دیگر گونه عمل می کردند .هم نویسنده وهم شاعر و هم ناشر . من انسان احساسای هستم اما ذره ای نتوانستم با خطوط این کتاب ها و حروفشان ارتباط برقرار کنم به نوعی انگار به شعور مخاطب توهین کرده اند .
نمیدانم در انتشارات ها و وزارت فخیمه فرهنگ چه می گذرد ،و نمی دانم چطور میشود کتاب لیلی و مجنون و یا خسرو شیرین که بارها چاپ گشته و از متون استخوان دار است ایراد چاپی و لغوی دارد و این کتاب های سخیف ( به دلیل چاپ شدن در کشوری که ادبیات قرنهاست ریشه دارد ) بی ایرادند و به راحتی به بازار نشر می آیند .
آیا قرار است سطح سلیقه و انتخاب و نگاه به زیر خط فقر فرهنگی برود . آیا باید به این نگاه بدبینانه دامن زد که برنامه ای برای نابودی انسان ایرانی در تمام ابعاد ش هست یا نه باید نگاه را از این زنجیر های بردگی گشود و تن وا رهاند و خوش بینانه گفت در بحران فرهنگی هستیم و باید لغت به لغت همیاری کنیم تا جمله ای و قطره ای به رود خشکده چاپ و نشر روانه کنیم .
آری دکتر
آری شهید
آری رفیق
دوباره و چند باره گویا رسیده ایم به سوال سی و اندی سال پیش تو ؛
چه باید کرد ؟
خلاصه رفیق شعری به نام شعر نو نیافتم تا برایت از میان این چهار کتاب روایت کنم، تا معنای در خود نهفته داشته باشد یا حرفی در گلو خفته بر زبان رانده باشد .
نمی خواستم زخمی باشم بر دردت ،که تو خود می دانی ، جامعه ام درد من است ومن سلولی جدای از این زخم کاری نیستم .
تو نیز خود را به لبخند های ساده و مضحک، نبخش زیرا چشمهایت و حتی لبان و لبخند های تصنعیت با هزار زبان فریاد می کشد حرفهای نگفته ات را .
از دیگرمهمات روزمرگی هایم چک کردن چندین سایت است با گوشی موبایلم . منتظرم و اندکی هم دلشور تا در میان این همه اخبار من بی خبر نباشم و دنیا را از خویش و خویش را از دنیا جدا تصور نکنم . هر چند گاهی از دنیا ی تو رفیق من فرسنگ ها دورم .
همین
—–
پی نوشت : گاهی کلام چنان تنها میشود که هیچکس را همزبانی نمی یابد . مرا ببخشاید که مدتی بدین خانه سر زدیت و کسی را برای هم زبانی نیافتید .





