جدال سنت و مدرنیته در کافه ای در شمال(بخش اول)

Hot:sun جدال سنت و مدرنیته در کافه ای در شمال(بخش اول)sun جدال سنت و مدرنیته در کافه ای در شمال(بخش اول)sun جدال سنت و مدرنیته در کافه ای در شمال(بخش اول)sun جدال سنت و مدرنیته در کافه ای در شمال(بخش اول)sun جدال سنت و مدرنیته در کافه ای در شمال(بخش اول)

Image102 225x300 جدال سنت و مدرنیته در کافه ای در شمال(بخش اول)

شن ها را جمع کرده ام
میخواهم تندیسی از آب را
درون خشکی دل تو
چونان  برکه ای
میان کویر
نقش بزنم .
دار قالی را هر روز بنگر (آن کنج سایت)
تندیس ها  مکرراند
همین

صبح روز چهارشنبه  ، روز خوبی بود  ، جاده چالوس  پیچ هایش را  برای  چشمهای من  حفظ کرده بود . درخت ها  را دیده ای   گویا نسبی دارند  با  سبز ها  . استوار بر قامت  این سخره های دگم ایستاده اند و سایه  میپروانند و میشکافند میشکافند .   سنت در مواجه با این ریشه های جوان مدرنیته  چه می کند ؟
داغم میان این غبار رطوبت و مه و باران و پیچ های تند  ، تب دار شد .  مدرنیته بیچاره  ، چقدر باید جان بکنی تا قدری از این خاک را از آن خود کنی . انسان ها خاک ها  این دیار هستند  و چنان  با آب سنت سفت شده اند که سنگها را  نمیتوانی از تن تشخیص دهی .
جاده را  در کافه ای توقف  دادیم .  صبحانه خوردیم . و قدری بجای خط های ممتد جاده  درخت های  ممتد  کوه ها  را نظاره گر شدیم .  صحبت راه شد جاده را از کلاردشت انداختیم   و کمی پیچ را بیشتر جاده را جنگلی تر و  راه را تنگ تر کردیم .  خسته بودم از فکر این همه ریشه  که چنان راه را میبستند و خسته از این همه بی خوابی .   کم کم رسیدیم جای  میان جنگل و دریا .
کمی ماندیم سیل نگاه هایمان را سوی مکان  روان کردیم و خود را کمی استراحت دادیم . من در فرود از پیچ های آسمانی و فکرهای  زمینی هلو گاز زدم و خیالم میگفت سهراب چه تنگ نظر بودی  گاهی زندگی هلوی است که از حیات باز میداری و  گاز میزنی تا مغزش عریان شود .  سیب خوب بود اما خوب  ، گزینه های دیگری هم هست برای عریانی .
بگذریم
امان به آب ندادیم  تا آرامش  را بر آن دیدیم   یک  تن پیرهن شدیم و یک  پا لخت پریدیم .  دریا گویا شادمان شد از تلاتم  ما ، خودش را  تند تند سوی ساحل می کشاند .  ما نیز غرق این جنگ  بی هیچ سلاحی خود را  در خون  زلال  و روشن و آبی خود  سیال رها میکردیم . چه کار زاری بود تنمان میسوخت و  دلمان به تب و تاب بود . گویا دریا از آن ما شده بود نه ما از آن دریا .
من همیشه در این کار زار طرف ساحل را داشتم  و با دریا ستیزه میکردم .  صدفها را  از میان  این آبی  بنیان کن نجات میدادم
به خیالم چقدر نیروی انقلابی بودم و چه اندازه وسعت دیدم وسیع بود . چند روزی بیش تر نگذشت که واقعیتی تلخ تمام ظرفیت گوشهایم را به اشغال خود در آورد .    روزهای آخر  بود صدفی مرا شب هنگام سوی خود کشاند و گفت :  بگذار  ما در این اسارت و جنگ بمانیم  ما شیفته این زندان شده ایم . آزادی ما مرگ ماست  و من چه شباهتی دیدم بین این صدف ها ی عاشق غرق شدن و اسیر ماندن و انسان های که هر روز  دور برم میبینم .
و چه جالب بود میانه کار زار  ساحل و دریا این دوستان  عاشق جنگ ،  انسان ها طعم آزادی را با تن هایشان  به چشمهای یکدیگر  می نشاندند .
ندای  از درونم فریاد میکشید  اینقدر ساده نباش
معنای آزادی میان این تعابیر و تصاویر گم شده است. آزادی  چونان مادری شوی از دست داده  یا چونان پدری فرزند از کف داده  سیاه پوش  خود است . یا بهتر بگویم  چونان نسلی بر آمده از جنگ  ، آزادی هم دنبال هویت تازه خود است . او مانده میان سنت و مدرنیته  و میخواهد  در این جنگ بیطرفانه معنای نوی برای ابراز وجود یابد .  او خسته شده است از تعبیر های وصله دار  و تصویر های مارک دار او در پی برند خود است چیزی فرای  نوک بینی های انسان های  چارچوب دار که خط قرمز خود را  آرزوی خود کرده اند و  جاده را مقصد دار میخواهند .
دوست من، من اینگونه فکر میکنم  که حقیقت  جاده ایست بی مقصد . مختصات مشخص و میزان و مقیاسی واضح ندارد . بگذار سیالیت این قانون نسبیت انیشتن چشم تو را و مرا به سوی جاده ای که بیش اش  از کمی که پشت سر است باز کند .
همین

پی نوشت :  روز های در سفر ادامه دارد . بیشتر خواهم نوشت از سفر ،نوشتارم  مزاجتان را طعم گس  نبخشد .

من در حال زایمان بودم !!!

Hot:sun من در حال زایمان بودم  !!!sun من در حال زایمان بودم  !!!sun من در حال زایمان بودم  !!!sun من در حال زایمان بودم  !!!sun من در حال زایمان بودم  !!!

Image044 300x225 من در حال زایمان بودم  !!!

- خیالی  مرا در آغوش  میکشید
گویا باز
کلمه ای در من
هوس رویش داشت
باید دوباره با کتابی هم بستر شوم !

صحنه جنگ  هر روز  بالاتر  میگیرد  ،  و شمشیر ها  هر روز  پر رنگتر  بر ذهن ها فرود می آیند  . باید  برای  جسمها  کاری کرد  آنها  بیچاره  بی طرف بودند ، بی طرف .

*   گذاشتند درون کتابخانه ول بگردم  و من به فرزانگی انسان تاخت بردم  ،  همین مرا ساخت .  *

چگونه  میتوانم  ازکنار  این  جمله عبور  کنم   باید سالها  اینجا نشست  چای  خورد، سیگار  کشید  و  تمام  تن را به  گردابش  سپرد    ؛
*   کتابخانه همانا  جهان ِ گرفتار در آینه ای  بود  ،  کتابها را باید پائیدشان ، دورشان زد ،وانمود کرد که دور میشوم و یکهو  به سراغشان باز آمد و  غافل گیرشان کرد :  بیشتر  وقت ها رازهاشان را  نگه می داشتند  . *
|
صحنه تراژیکی  است از زندگی  و تعامل  و گشودگی  تازه ای  از  چشمهای ریز  بین است که این بار  درشت شده است در برابر  این همه آیینه ها  .  خیالم  امان نمیدهد  باید  این کتاب  را  چونان   آیینه ای  همیشه برای  اصلاح  ذهنم  همراه  داشته باشم  .
کلمات  بی رحمند  این  تعبیریست  ایهام وار  از  کتابی  که  نمیتوان  به  یکباره  آن را  چونان  عکسی  یا فیلمی  بر  پرده  ذهن  مجسم کرد .  کتاب  فراخوان  تمام  شعور  و ادراک توست  و  مهلتی  نمیدهد  باید  خیلی  زود و فالبداهه  نوشتار  را بفهمی  . چی  میگویم  ؟  نوشتار  اینجا  کار  زار  است  مکانی  که  باید  عقب  بشینی  پیشروی  زیاد تو را درون  خودت محاصره  میکند  و  تو خود خوب  میدانی  اسارت  درون  تن  چه  زجری  را تحمیل میکند .

کلمات  درون  ذهنم  با هر  صفحه  متورم تر  میشود  من  در آستانه  زایش هستم . بگذارید این کتاب  درون من  دوباره  متولد شود  بگذارید کلمات  جای  خون درون  سطر  سطر  روحم  جریان یابند  من در  بستری  گرم  خودم  را  تسلیم  آغوشهای  سیاه وسفید میکنم .

زندگی  کودکی  که  میخواهد درون خویش  نماند  و برای  پناه جستن ،ایستادن ،  کتاب  را تکیه گاه  کرده است  و تمام  حجم بیشمار رویاهای را بادبادک وار درون این همه  اوراق  پرواز داده است ،  پرواز .
همیشه  برای  جستن  بندی  هست و برای عبور راهبری  و اینک برای گریز از  خویش و دیگر خویش  پیری و مرشدی .

چه کند این بیچاره انسان ؟
جز  فعالیتی  موثر و دائمی برای تغییر   !!!

دیالکتیک برقرار  شده و پیروز در این کتاب  حرفهای  درشتیست که  گاهی تن و گاهی   جان  آدمی را  لب به لب میکند .

گفتمانی  از  جنس   نوشتار  و  عملی  از  جنس  خوانش  و خواستن  مدام  و  باز  خواستن .

من مخالف این  برداشت و ارتباط با کتاب کلمات هستم که  سارتر  برای  توجیه  شکل گیری و بسط   آینده خود گذشته را اینچنین  تصویر کرده است  و یا پدر و مادرش  را بارها  زیر تیغ برده است  فقط و فقط برای اینکه از  شرایط خویش ناراضی  بوده است .  سارتر  در  کلمات هم  نگاهی  سیاسی و اجتماعی دارد و مادر خویش را مادر تمام  کودکان  و خود را فرزند تمام مادران میداند  و درد دیگران را در قالب  داستانی پر شور  اینچنین  مرحم  میگذارد و بازگویش را محقق  میسازد .  او تلاش  میکند  ارتباط  فهم ، زندگی و فضای  انسانی را به نوعی  زیر  تیغ  برد و جنازه  خون آلود  جامعه را  بی  هیچ سانسوری نمایان سازد .
* به نظرم می نمود  که من کودکِ همه مادرهام  ، که او مادر همه کودکان است .  *

سارتر از  ترسی که  درونش  هماره هست در کتاب  فریاد میزند  او  سخت  میترسیده  که در  دنیای  کتابها  چونان  غرق  شود که  دیگر مادرش را وکارلمامی و خیابان لوگف را نبیند و یا چونان در  زندگی  گم شود که دیگر نشانی از هوراس  و شاربوواری نیابد .  او  همیشه میان  زندگی  مطلق  و رویای مطلق  همیشه  با هراس  در حال رفتن بوده است و خوب  گاهی  میان این و گاهی  میان آن شناور .
نقد نگاه جامعه محور  و نقش انسان  در این جامعه را میتوان  از  بسیاری از  سطور  این کتاب یافت  . او نگاه  ذاتی دارد بدان معنا که  طبیعت گرای را و اخلاق ذاتی انسان را می ستاید و دوری آدمی را از انسانیت نشانه دوری از طبیعت و درون خود میداند .
هر چند محیط و بستر رشد نهالگونه انسان را هرگز  انکار نمی آورد و بلکه  اشاره نیز دارد .
او بسیار زیبا چنین میگوید :
*  هر انسانی جای طبیعی خودش را دارد ؛ بلندی اش را نه غرور و نه ارزش هیچکدام تعیین نمی کنند ؛ تصمیم گیرنده ، کودکی است . *
نگاه ریز بین، منتقد و گاهی  وارونه به  پیرامون  مشخصه  خاص  نگاه بزرگساله ای به نام  سارتر است که هرگز پشتوانه کودکیش را از دست نداده است .
در کار زار نبرد  پیروزی از آن  کلمات بود و هم من هم سارتر  خود را غوطه ور در سیلاب  وزین این واژه پشت هم چینان  می دیدیم .  فریاد میزدیم   باد   باد  و خود را سبک میکردیم  از  هر آنچه میدانستیم  تا  این دانسته ها ما را به زمین زنجیر نکند  و بادی  نسیمی آرام   ما را با خود   ببرد    صبحگاهی    زود هنگام
همین
————————-
پی نوشت : این روزها   جنگاور دیگری  به میدان ذهنم  در آمدست  و او تمام  داشته ام را به سخره نشسته است .  مبارزی نامی  تاریخ فلسفه  غرب   اثر برتراند راسل  با ترجمه ای جذاب از  نجف دریابندری   .

جنگ با کلمات

Hot:sun جنگ با کلماتsun جنگ با کلماتsun جنگ با کلماتsun جنگ با کلماتsun جنگ با کلمات

magrittenottobereproduced 241x300 جنگ با کلمات

بنویس
با  هر  آنچه  میتوانی   زبانت را درون این  همه  سپیدی کاغذ  بجنبان
تو را حرفهایت به  اوج  میبرد. از  مرداب  هیچ  نجات  میدهد . تو را باید سایبانی  از  کلمات  بخشید  .
باران  سکوت که  می وزد  باید  الاچیق  خیالت  را  وسیع  کنی
آنقدر  وسیع  که  هیچ  رودی ،  سد سایه های  نشیمنگاهان  ذهنت را نروبد.
سارتر  به  یادبیاور   باران  انقلاب  ۱۹۶۷ را
آنگاه  که  جوانترین  کلمات جای  پیرترین حرفهای  تو را گرفت .  صورت فلکی  ستاره ای  گمنام  از  میان  جمع  برخواست  روی  یک  کاغذ  سبز ( گویا سبز  بود آن روز از  همین  سبزهای  روزهای ما )
نوشت  :  سارتر  از  دانشگاه  ما  گم  شو. (  اتفاقی که در اوج جنبش دانشجوی در جلسه ای در دانشگاه سوربن اتفاق افتاد )
آن ستاره فلکی  چند بار بیشتر  پای  کلاس  تو ننشست اما  بیشتر  از تو  روشنای بخشید .
او  خوب  میدانست  وقتی  رودی  عبور را  برگزیند دیگر  هیچ  سدی  را  یارای  بند زدن  نیست ،
هیچ  خونی  به  حرفهای  کهنه تو بند نمی آید .
روزگار  چونان  آبشاری  باید  فرو  ریزد  و   من و تو  همیشه  زیر  این  آبشاریم  .
سارتر  تو بیشتر  میدانستی  اما او بیشتر میخواست .
سارتر  این روزهای  دوباره و چند باره کلماتت را میخوانم  چقدر  طعنه میزنی  به  فضای  بسته  ، چه اندازه جبر را  خوب نشان داده ای  و چه حجمی دارد حقارت  باید ها در  تصویری که نمایان ساخته ای  .
تمام شخصیت ها زاده  فضای هستند  که باید ها در آن حکم می راندند  و خود به نوعی  باید  حکم ران دیگری هستند.
نگاه  بدبینانه  به تمام  اتفاقات ،  نگاهی  ممللو از  شک  و  شرایطی  دهشناک  برای  هر  انسان   زاده دوره ای  که بسیار  شبیه  روزگار ماست .
**  بیچاره آن –ماری : اگر به حال ِ منفعل می بود ، متهّمش میکردند  سربار است ؛اگر به حال ِ فعّال می بود ، بر او بدگمان میشدند که میخواهد بر خانه ریاست کند .  **
چه تعریف   جانانه ای  از  انسان   در کتاب  خفته است ؛
**  با این حال او مهر می ورزیده است ، دلش میخواسته زندگی کند ، خودش را می دیده که می میرد ؛ این برای بر ساختن یک انسان  تمام بس است . **
درد نسل جوان زنده  در کلمات  درد  این روزهای  ماست  دشنام به  حال و روز محیط و شرایط  و حتی  تمام  گذشته و …
**  از کی باید فرمان ببرم ؟ ماده دیو پیری را نشانم  میدهند و میگویند  مادرم است .  **
پرورش  این فکر  که پدران رویا ی خود را در آینده پسران  می بینند، کاری  سخت دهشناک  و غمگنانه .
**   او در من رادمنشی اش را می پرستد   **
نقد  نگاه  دگم و تاثیر پرورش ذهنهای مخلوط با قدرت ، در میان  نسل، متوسط ،فرانسه  سیبل  تیرهای  کلمه گون  ، کلمات است .
**   این پیر مرد بگمانم  این جمهوری خواه کهنسال  امپراطوری  تکالیف شهروندی را بهم می آموخت  و برایم روایت بورژازی از تاریخ را نقل میکرد .  **
بی هیچ  درق و دورقی   این جمله  را آرام میخوانم  و سیلی  مهیب  مرا و تمام  درونم را  از  جا میکند :
**  هیچ کدامشان دین ورز نیستند ولی ایمان دیگران آنها را به وجد و حال موسیقائی می کشاند ، در همان مدت کیف کردن از یک توکوتا ، خدا را باور دارند . **
براستی  که هر  تولدی  نوید  مرگیست و هر  زندگی  نوید   نیستی
برای  طلوع  یک خورشید  براستی  نیازمند  غروب  یک خورشید دیگریم.
**همه  کودکان آیینه های مرگند **
این را باید یک شاهکار  کلمه ای نامید    گم شدگی مدام  و در جستجوی  یافتن  خود  و ارائه تعریف  از خود   تعریفی که بتواند تمامیت تو را بازگو کند  چه  کار  عملگی  سختیست .
** من خود شخص تعریف ناشده بودم **
اینها  باید  جملاتی از دل  کویر  باشد چاره ای جز این ندارم ، باید  متنی را که روزی برای  دوستی  نوشتم  اینجا  باز گو کنم  چونان  برگی  باید  دلم را در مسیر  این  کلمات  رها کنم  و زمین را چونان  ریشه هایم  باز  یابم .
—-
کویریاتت  مرا به خود میخواند  گره  حرفهایت  را میتوان  با  دست  گشود  .
تو  باید  پرواز  کنی  نه  چونان برادران رایت  نه   ،  تو باید  تمام  درونت  را  پرواز دهی    باید  خیال کنی  که  هیچ  چیز  خیالی  نیست  تو  باید   از این باید ها  رها  شوی !!!
به  خودت  آزادی  بده
چند روز  بی  هیچ  بایدی  زندگی  کن
چند روز  نباش
چند روز  خودت را بکن  از  زمین  و  راحت  راحت راحت باش
سعی  کن

***  زیاد در پی حقیقت نباش ،   خودت  باش  *** ( من حقیقت را در این  نیم جمله گفتم  خودت پیدایش کن )

صدای  پای  اسبها  تمام دشت را پر کرده
تنم  میترسد
گوی  از دور  صدای  پای  منی  می آید
یک نفر  خود را فراری داد
بانگ برخواست  بگیریتش
تنم  میترسد
گوی از دور لشکر خونخوار من
سوی من می آید
تنم میترسد
سالها  پیش آسمان آبی  بود
من تو را میدیدم

حال
چند سالی هست
بیابان را سراسر مه گرفتست
من
تنم میترسد .
همین
نوا بامدادی

——————————————————————
پی نوشت :  جملاتی که با این علامت **  شروع و ختم شده اند   جملات متن کتاب کلمات  سارتر بودند  .

باز نوشت : سخت  در حال جنگیدنم  ،  این کتاب  سلاح  خطرناک  کلمه دارد  سلاحی  که جان آدمی را به لب میرساند . در چند پست  این جنگ را روایت خواهم کرد .

چرا ادبیات ؟

Hot:sun چرا ادبیات ؟sun چرا ادبیات ؟sun چرا ادبیات ؟sun چرا ادبیات ؟sun dark چرا ادبیات ؟

soul bird2 254x300 چرا ادبیات ؟

چرا ادبیات ؟
سوالیست که خیلی  دوست دارم  از خودم  بپرسم  .
چرا  هیچ  بستر دیگری  دلم  را  به  نوشتن  دلگرم  نمیکند ؟
باید من باب  این بحث  معجزه  گر  گفت ، ادبیات  معجزه  هر انسانیست  که  خداوند  در  نهاد هر انسان  به  ودیعه  گذاشته است  .  نوعی  بیان  حال است  برخواسته از  حال خویش .  نوعی  نوشتار  بی دانش است  که نیاز  به  درون یابی  خود دارد  نه برون یابی  .   همه اش  فرصت  دوباره خواندن و دوباره نوشتن خود است .  تمرینیست تا  درونت  را خوب  بکاوی   چونان  که  برونت  را  با آیینه ها  میکاوی .
ادبیات  حس  لذت  بخش  وجود  ذهن است در  کالبد تن  .  جای  که  مینویسی  فریاد  و.  این  واقعا  فریاد است یا  مینویسی درد و واقعا درد است  و تو  این درد و این فریاد را  حس  نمیکنی  اما  دورنت  آن  را هم  حس  میکند و هم  میشنود .  این درون  را باید  با  کلمات  به  بیرون  پرتاب کنی  و آنجاست  که  میفهمی  جز  تن  چیز  والا تری  درونت  زندگی  میکند که سخت به  دیده  شدن  و خوانده  شدن و قرار  گرفتن در  هر  مجلسی  مشتاق است .
ادبیات  فرصت  آزادی  روح  است  تو  میتوانی  آزاد  کنی   جانت را از  هر  چه  محدودیت  جسم و فضا و زمان است .

تمام  حس انسانیت را میتوان در ادبیات  بروز  داد  و  اندیشه را اینجا  میتوان  فرم و بزک  کرد تا دیده  شود و  در  درون  چشمها  جای  برای اندیشیدن  پیدا  کند  .  نه  اشتباه  نکن ادبیات  پوسته  نیست    ،  مغز  هر  اندیشه  و  ستون  هر  بیان  فکری  ادبیات  است  اگر  این  ستون  معنای  در خود نپروراند  هیچ  چیزش  قابل  عرضه نیست .
لذت خواندن و  و فهم  زندگی  در  سایه  تمنای  عشق  و  جذب  شدن و ذوب  شدن  در این دریای  بیکران  احساس  در  سایه ابر ادبیات  محقق  میشود .
اما  همه چیز  محدودیت  کلامی  نیست ،  محدودیت فکر  و اندیشه و خیال  نیز  هست  . گاهی  به  بن بست تفکر و فقر اندیشه هم میرسیم  .   زیرا  برای  گسترش  افکار و مفاهیم نظری و نقلی  چاره ای  جز  بیان  و دانستن  کلمات نداریم .  سخن گفتن  درست و پر مغز و تنها  در دل ادبیات و دریای  قوانین  و رهای  او  میتوانیم  بیاموزیم  .  گفتم  قوانین  زیرا  ادبیات  نیز  همچون دیگر  مجموعه ها  قوانین  خاص  خود را دارد  و نمیتوان  رهای  فکر  را  در  قالب  رهای  کلمات ناموزن نوشت . شما  رها هستی  در معنا بخشی  نه  رها باشی  در بیان  و استفاده از  کلماتی  که هر  یک معنای  دارند و جایگاهی  .
هیچ  یک  از علوم و هنرها نمیتواند  مجرد از  ادبیات و غنا بخشی  بر  زبان جای  برای  ابراز  خویش  دست و پا کند . درست گفتن و درست نوشتن و استفاده  درست از  مجموعه حروف  و تسلط  نسبی بر زبانی  غنی و دایرالمعارفی  کوچک ، میتوانی فکرت و احساست را منتقل کنی  و این بدان مناسبت است که تو میتوانی  آمادگی بیشتری یابی  برای  اندیشیدن ، آموختن ، گفتگو کردن ،خیالپردازی کردن و حس کردن .
اینجاست که  روحت را پرواز  میدهی  چونان بادبادکی  و  خیالت  را رشد میدهی   چونان گیاهکی  .
ادبیات به تو این اجازه را خواهد داد  که یک  دم   ریالیست باشی  و دمی  دیگر  ایده آلیسم  و چه  اشکال دارد گاهی  حتی حتی حتی  سورئالی  بی اندیشی .
کلمات  بسیار  جذاب تمام زندگی  تو  را  اشغال  کرده است  و چرا  در این  بستر خودت  را  دانا  نکنی  و عشق و تمنا و ایثار و اخلاق و هنر و دیگر رشته های ذهنی  را اینجا  جستجو نکنی  .
بیان  درونیاتت  نیازمند راهیست و این ادبیات است که  راه خروج  احساست از دورنت را محقق  میکند و  تو چیزی نیستی جز  تمام احساس و عواطفی  که  درونت را بی تاب کرده است .
برای  بیان  هر چیزت  به ادبیات این دانسته مادر نیازمندی .
چه خوش  گفته است ماریو بارگاس یوسا :
(در دنیایی بی سواد و بی بهره از ادبیات، عشق و تمنا چیزی متفاوت با آنچه مایه ی ارضای حیوانات می شود نخواهد بود، و هرگز نمی تواند از حد ارضای غرایز بدوی فراتر برود.)

و اینگونه است که ادبیات میتواند  فراتر  از  یک  احساس  حیوانی  جنبه انسانی و  روح لذت  عمیقتری  به  خواسته ها و نیازهای بشری بدهد .
آنگاه  که  بلم  رانی  در  جستجوی  زندگی  خویش  از  ساحل دور  میشود  ،  کدام مکتب و روش و علمی  میتواند او را  به زندگی  و به  عمق  کوتاه  این  دریا و نزدیکی  مقصد  باورمند کند  جز ادبیات و  معنای  کلمات  آنگاه  که  چونان  تکه چویهای  کنار  هم  قرار  میگیرند و تو  را  بلمی  میشوند تا  مقصود برایت  دستیافتنی تر  شود و  شادی  تحقق  یک  رویا  یک  خیال  یک  فکر  خام  .

انسانهای بزرگ  با رویاها و خیال و ها و  فکر  های بزرگ  ،  بزرگ  شده اند و  هر  بزرگی  بی  ادبیات  و بی  دانسته های  اخلاقی  و فنوتیکی و ریشه شناسی ، من  باب  کلمات و کاربرد آنها  بدست نیامده است .
زبان  راه تحقق  ارتباط  ها ست و ادبیات  خواستگاه  زبان  و  برای  این خواستگاه  باید  خلق  نوبرانه کرد تا  حجمش  همیشه  حجم عظیم  رویا ها  را پاسخ گو باشد .
انسان  بی  رویا  انسان  بی دردیست  و  انسان  بی درد  گویا  حیوانیست  در  پوسته انسان  .
و همه  چیزت ادبیات است اگر  بخواهی بیانی  داشته باشی  یا حرفی  یا ….
همین

اینجا فضای اتاق جدید من است

Hot:sun اینجا  فضای  اتاق  جدید من است sun اینجا  فضای  اتاق  جدید من است sun dark اینجا  فضای  اتاق  جدید من است sun dark اینجا  فضای  اتاق  جدید من است sun dark اینجا  فضای  اتاق  جدید من است

Image0201 300x225 اینجا  فضای  اتاق  جدید من است

آنطور که دوستش داشتم  چیدم  . کم و کاستی  دارد اما خوب  من اینجا  پاهایم را دراز کرده ام و هر  روز طلوع ِ ، غروب را مینگرم و چای هم  همیشه در فنجان داغ  مرهم گرفتگی سینه پر حرف کنارم هست .
خلاصه اینجا راحتم  و ملالی  نیست .
امروز با ورود تازه من به این ساختمان  امنیت به ناگاه مسئله اصلی و اساسی شد و درب ورود ی  ساختمان و الزاما درب ورودی اتاقم را پلم کردند . پنجره های بیشماری را باز گذاشته ام   به من سر بزنید.  از ایوانم  بالا بیاید و مرا هنگام به دار کشیدن قالی  تنهایم یاریم کنید .
اصلا بگذارید فضای اتاقم را شرح دهم  ؛
در اتاقم  صندلی ندارم  جای برای نشستن نیست  ،   اینجا  همیشه  و همیشه  بیدارم و برایتان قصه خواهم خواند و  تابلو های  از نوشته هایم قرار خواهم داد ، وقت نخواهید کرد اینجا  بنشینید  پس تا میتوانید نگاه کنید و مرا در نی نی چشمهایتان  آب کنید .

جای  هست قصه هایم را و حرفهایم را خواهم زد  آنجا همینجاست و حرفهایم همین ها .

جای دیگری  هست  پنجره دیگری ، ایوان کلام  ،  جای  که هر روز  بله  هر روز نو به نو  اگر  زنده باشم  متنی یا نوشتاری کوتاه خواهم نوشت و برایت  چونان گلی  پرتاب خواهم کرد .  آنجا قدری بایست   فنجان و چای و سماور آنجاست  برای خودت بریز ،  فنجان کمر باریک است و به قول قدیمی ها  تا پشت  فنجان بریز و هورت بکش  . اینجا راحت باش .

جای دیگری ، آنسوی  ایوان ، در دم دمان نور و تاریکی  اتاق  هست  که دار قالیم را گذارده ام و کلماتی را به دار خواهم کشید و دنده به دنده و شانه به شانه و سوزن به سوزن درون  ذهن تو را نقش باران خواهم کرد .  از  فرش  چیزهای سرم میشود . خدا بیامرز پدر  فرشها  را چونان چوب  زد و گرد نقشه ها را گرفت که بیمار شد و رفت .  بیچاره پدر  نقشهای  این قالی ها را خوب میشناخت و  میدانست آنها برای فروش نیست ، بیشتر  روزهای  را در دکانش  نگاهشان میکرد .
آنجا  رادیو را کنار دار  آویزان کرده ام  قدری  بایست و نوای  کلامم  را گوش  کن .

و در  تاریکی  اتاق  جای  که هیچ چیز نیست  ،  من هستم  و تمام نداشتن هایم را  چونان تکدیگری  روی تابلوی نوشته ام برایم  پول نریزید ، من  محتاج  کلمات شما هستم،  برایم  قفل حرفهای نزده اتان را بگشاید .
من باب یک گدای پست مدرن را گشوده ام  مرا در این نهضت جدید  تنها مگذارید .

هر  روز که میروم بیرون از این اتاق  چیزی  چشمم  را میگیرد  دستش  را میگیرم  و به اتاق  می آورم  ،  آنها  روسپیان  خوبی هستند مرا  به اوج  لذت تنهای میبرند و  گاهی  اتاقم را برای دیده شدن  جذاب تر میکنند . یک روز  برگها را اضافه کردم  و روز دیگر  برگ های برگها را اضافه کردم و  روز باز پسین دیگری  دسته ها و لینکها و  ….
خلاصه  ولگرد خوبی  شده ام و برای  ساعت ها  حرف  زدن من باب چهان مادی  و انسان معنوی و خدای  مادی و معنوی  چانه ای گرمی دارم .
نمی دانم  میترسم  روزی  فساد و فحشای  این تنهای  مرا به سوی  ایمان بکشاند  مرا  در  این مسیر  یاری  کنید
همین
نوا بامدادی

————-
پی نوشت :  روزی  قفل این اتاق  شکسته خواهد شد ،  آن  روز چشمهایم را  نور خواهم بخشید و تو را چای گرم امید

روز های روتین

Hot:sun روز های روتین sun روز های روتین sun dark روز های روتین sun dark روز های روتین sun dark روز های روتین

روزهای روتین

صبح پرده را کنار زدم  سوی  آفتاب، سوی چشمهایم را روشن کرد  . دم دمان  اوج چلچله ها بود و آوازهای کهنه  یاکریم ها .
یا کریم
این پرنده را گویا خدا آفریده است  و گویا این احمق را خدا آنقدر دوست دارد که نامی از نامهای خودش را بر او گذاشته است . خدا همیشه یار احمق هاست . میگویم احمق چون تا کنون  پرنده های یاکریم ، زیادی را دیده ام که کنار پنجره ها یا در خانه های بسیاری  تخم میگذارند و در تمام این مشاهداتم هیچ جوجه ای از تخم سر بر نیاورده است .
صدای  برخورد قاشق و جداره لیوان مرا به وجد می آورد گویا بیرون اتاق  بساط چای و نان و پنیر برپاست .
خودم را زود از برهنگی نجات میدهم و تنم  را به زندان لباس  میکشانم .
زود تر از آنکه فریادی از آشپزخانه  سر بر سریر  گوشهایم بساید   خودم را در قفس بزرگتری رها می کنم .
یادم می افتد  کلاسی دارم در کنج دانشکده  ،  بدو  نان را میبلعم و چای را هورت میکشم  و بدو  سویچ را بر میدارم  گوشی و باز  کیف و باز  پنل ضبط و باز هم چیزی جا ماند  کیف پولم که در شلوار دیگری بود و باز میدوم .
استارت زده نزده  گاز میدهم و سریع  به سمت کنج دانشکده .
پارکینگ  دانشگاه شلوغ  است به زحمت جای پیدا میکنم و  سلام سلام    چند تا از بچه ها را میبینم  و با هم تا  ۱ کیلومتر آنطرف تر جای  در آنسوی تپه ها   پیاده قدم میزنیم و حرف های  صد من یه غاز میزنیم .  دانشکده ما  مساحتی دارد بیشتر از ایران و شعای بیشتر از کره زمین  ، گویا دانشمندی از خطه جاسب این سیاره را برای تاسیس دانشکده برگزیده است .  ما که خوشحالیم  بترکد چشم  کسی که نمیخواهد این همه مدیریت  هوشمندانه را ببیند .  سالهاست هنوز در دیار لنگه دنیا تحقیقات میکنند که چگونه دانشکده ای بسازند که درونش  زمین کشاورزی و تپه و آلاچیق و  اندکی بیابان و  انواع گل خر زهره درونش باشد هنوز به جای نرسیده اند . بیچاره این غرب که از همه چیز محروم است .
به دانشکده رسیدیم . این دانشکده کنج و خانقاه زیاد دارد و من باید از میان این همه  کوزه ، سبوی خودم را بیابم .
پیدا میکنم نشانی این کندو های عسل را  بر برد دانشکده زده اند . کلاس های ما چنان از انبان کلمه و علم پر است که نمیتوانی مزه کدام عسل را کنار کدام  ملکه  بچشم . اینجا  استاد ها ملکه اند زین سان که بارورند هر روز از ایده ها و حرفهای نو .
با تلاش بسیار  میفهمم که  استاد چه میگوید .  چیزی نمینویسم  چون میدانم  برای  امتحان  مباحث بسیار از این جزوات سنگین تر خواهد بود .  رها میکنم   تمام دارایی هایم را که به رایگان به من بخشیده اند رها  میکنم ، کندو ملکه و عسل را رها کرده  حضوری خویش را میزنم و چونان سربازی  کارگر خودم را به سلف میکشانم تا از قهوه های نوبرانه کشتهای آزمایشی دانشکده خود بهره ببرم  .  عناصر مشکوک اینجا زیاد است که میگویند  اینها  محصولات برزیل هستند ، اما در اینجا  به من  یاد داده اند به چشمهای  خودم هم  باور و ایمان نداشته باشم  .  قهوه را میخورم و با یک  دو سه چهار  و شاید هم پنج تا از دوستان  سر خوشم  کویر پیمای را رها میکنیم و به  شهر بر میگردیم .  آفتاب اینجا  دست بزن دارد  ظهر ها  که آفتاب  گرمش میشود  برای  دل خنکی  خودش هم شده  چند نفری  را   مزند با  تشعشعش .  و هر  روز از من بیشتر از دیگران  دلش را خنک میکند . مرا  چون  یک  قالب بزرگ یخ میبیند و برای آب  کردنم تمام تلاشش را میکند .  بیچاره خورشید گاهی  دلم برایش میسوزد چقدر  گرمش میشود و ماشین کلر دار هم ندارد .  بر میگریدم  با بوق و صدای  دل نواز موسیقی  .
شهر  من موسیقی  را دوست دارد  مخصوص مامور گذاشته اند برای پرداخت پاداش برای کسانی که بهترین موسیقی را با بالاترین صدا پخش میکنند . این روزها  سوسن خانم  آهنگیست که بیشترین  پاداش را از ماموران  عینک دودی  زده میگیرد و من که این آهنگ را نداشتم  خجالت کشیدم .
دوستانم زین سبب  مرا  بی سواد و بی خرد  خواندند  و مرا در  میانه میدان شهر ترک کردند.
به خانه میروم
این  شعار  من است به هر کسی که به من زنگ میزند .  همیشه از سلول های  انفرادی بیشتر از سلول های  عمومی خوشم می آمده .  مشکل پارک هست  آدمها  هر کدام برای  طول عمر زیاد و شاید باقیات و صالحات چند ماشین خریده اند و شهر داری های  شهر های ما نیز برای  ترویج اخلاق نکوهیده قناعت و صبر  معبری باز نمیکند و معابر  نو ساز را هم تنگ میگیرند تا ادمهای شهر ما نیز در کنار هم همیشه از فضای  نفس کشیدن و اگزوز های هم دلخوشی پیدا کنند .
اینجا  حکومت سیال فیس تو فیس است و ما نیازی به فیس بوک نخواهیم داشت.  تعامل مردم و جامعه و اندیشه و اخلاق  آنچنان محیطم را اشغال کرده است که  به سلول انفرادی بیشتر از حضور در مجامع عمومی مشتاقم .
خانه  مادری دارم که همیشه منتظر است   منتظر من تا بیایم، منتظر پدر که رفت و منتظر کسی که میگویند روزی می آید.
گاهی  میانه راه از  صف نان نیز عبور میکنم، نه برای خریدن قرصی  فقر نه ، بل برای  سیال شدن در جو فیس تو فیس .
نان داغ را با لقمه ای  حرف و درد و دل و شنیدن ریتم  آهنگین صدای مادر میخورم و  یکراست میروم پای کتابچه دعایم تا دعای امروز و فال آینده ام را بگیرم ،
بار ها  گفته ام من به نادیده ها بیشتر از دیدنی ها ایمان دارم .
مطلب جدیدم را در درون  کتابچه دعایم تایپ میکنم  و برای  دوستان خوبم پی ام میگذارم که بدانند کنار حافظ و هنگام دعا یادشان بوده ام .  این  بخشی از یک روز من است که  روی پلک  چشمهایم هر  روز تکرار میشود. ای کاش این پلکها یا تندتر میزدند یا اصلا نمیزدند .
همین
نوا بامدادی

تولدم اینجاست زیر آب

Hot:sun تولدم اینجاست زیر آبsun تولدم اینجاست زیر آبsun تولدم اینجاست زیر آبsun dark تولدم اینجاست زیر آبsun dark تولدم اینجاست زیر آب

تولد من اینجاست
من بامدادی هستم  که شبان دیر پای تو را آفتاب خواهم بخشید  .
برایت  ای  دوست  عود خواهم  سوزاند و در  نشیب این همه فلاکت  تو را بر سر بلندی انسانیت خواهم کشاند .
بگذار دستانم  دستانت را احاطه کند
اینگونه  بیشتر دوستت خواهم داشت و حس  حضور تو برایم  چونان گیاهی در حال گل کردن  ،  طروات بخش میشود .

من اینجا برای تو دست میشوم  برای تو آغوش میشوم  برای تو عود میشوم
و تمام گذرگاه های  زندگی را  برایت شمعی خواهم بود  .
هر زمان خسته شدی فوت کن و برو
همین
نوا بامدادی

Videos, Slideshows and Podcasts by Cincopa Wordpress Plugin