‘جستارک’

از نور گریزانی یا بدو عاشق ؟

کودکی در ایستگاه نشسته بود و تنهای خود را می پایید اتوبوس آمد تنهایش  مضاعف  شد ! – چند روزی  بود دالانی را برای عبور  هر  صبحگاه  میگذراندم . گذران نیز  راهیست برای  گذشتن . دالان به قدر نگاهت عمق می یافتد و به قدر خواسته ات  عرض . گاهی  سرد بود  چونان  کویر گرگ [...]

روزنه ای که می دمید !

فقط چند ستاره تو آسمون بود ! فقط  چند ستاره تو آسمون بود ! کودکی  روی  سکوی که تو خیابون برای نشستن بود نشسته بود و با خودش  فکر میکرد :  فقط چند ستاره تو آسمون هست !! مردی که از کار گویا خسته بود  از کنار سکوی که در خیابان برای نشستن بود  خسته [...]

جدال سنت و مدرنیته در کافه ای در شمال(بخش اول)

شن ها را جمع کرده ام میخواهم تندیسی از آب را درون خشکی دل تو چونان  برکه ای میان کویر نقش بزنم . دار قالی را هر روز بنگر (آن کنج سایت) تندیس ها  مکرراند همین صبح روز چهارشنبه  ، روز خوبی بود  ، جاده چالوس  پیچ هایش را  برای  چشمهای من  حفظ کرده بود [...]

جنگ با کلمات

بنویس با  هر  آنچه  میتوانی   زبانت را درون این  همه  سپیدی کاغذ  بجنبان تو را حرفهایت به  اوج  میبرد. از  مرداب  هیچ  نجات  میدهد . تو را باید سایبانی  از  کلمات  بخشید  . باران  سکوت که  می وزد  باید  الاچیق  خیالت  را  وسیع  کنی آنقدر  وسیع  که  هیچ  رودی ،  سد سایه های  نشیمنگاهان  ذهنت [...]

اینجا فضای اتاق جدید من است

آنطور که دوستش داشتم  چیدم  . کم و کاستی  دارد اما خوب  من اینجا  پاهایم را دراز کرده ام و هر  روز طلوع ِ ، غروب را مینگرم و چای هم  همیشه در فنجان داغ  مرهم گرفتگی سینه پر حرف کنارم هست . خلاصه اینجا راحتم  و ملالی  نیست . امروز با ورود تازه من [...]