<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="0.92">
<channel>
	<title>راهی به رهایی</title>
	<link>http://rahiberahai.com</link>
	<description>سایتی  شخصی  که سعی  میکند نگاهی دیگرگونه داشته باشد به فرهنگ و فلسفه و تاریخ و جامعه  خود و مشتمل بر چهار بخش است: نقد(نقد ادبی و سینمایی)، دیالکتیک ( بسط گفتمان فلسفی و فکری) و نوا (شعر ) و راهی به رهایی</description>
	<lastBuildDate>Thu, 02 Sep 2010 13:06:58 +0000</lastBuildDate>
	<docs>http://backend.userland.com/rss092</docs>
	<language>fa</language>
	<!-- generator="WordPress/3.0" -->


	<item>
		<title>از نور گریزانی یا بدو عاشق  ؟</title>
		<description><![CDATA[کودکی در ایستگاه نشسته بود و تنهای خود را می پایید اتوبوس آمد تنهایش  مضاعف  شد ! - چند روزی  بود دالانی را برای عبور  هر  صبحگاه  میگذراندم . گذران نیز  راهیست برای  گذشتن . دالان به قدر نگاهت عمق می یافتد و به قدر خواسته ات  عرض . گاهی  سرد بود  چونان  کویر گرگ [...]]]></description>
		<link>http://rahiberahai.com/?p=109</link>
			</item>
	<item>
		<title>روزنه ای که می دمید !</title>
		<description><![CDATA[فقط چند ستاره تو آسمون بود ! فقط  چند ستاره تو آسمون بود ! کودکی  روی  سکوی که تو خیابون برای نشستن بود نشسته بود و با خودش  فکر میکرد :  فقط چند ستاره تو آسمون هست !! مردی که از کار گویا خسته بود  از کنار سکوی که در خیابان برای نشستن بود  خسته [...]]]></description>
		<link>http://rahiberahai.com/?p=106</link>
			</item>
	<item>
		<title>نقد تنهای</title>
		<description><![CDATA[سر آغاز  یک  روز  برفی  بود  دم دمان  شروع  شهریور  ،  شهر  در  کش و قوس، برای  رهایی  از  یک ماه  و من  در کش و قوس برای رهایی از شهر . حرفم  دو تا نشده  رفتم  سوار  ماشین  شدم  و خلوتی در  کنج گذرگاهی یافتم ، برای نقد خویش ، نقد اینکه چرا تنهایم  [...]]]></description>
		<link>http://rahiberahai.com/?p=102</link>
			</item>
	<item>
		<title>ارتقاء فن هنر !؟</title>
		<description><![CDATA[اول  خندیدم، بعد دیگر نتوانستم بخندم  و تمام وجودم را فکر کردن فرا گرفت . گفتم  شوخیست، اما  وقتی  خبرگزاری فارس  خبری  میزند  همه ما می دانیم  دیگر  شوخی  نیست ؛ کاش  انبوهی خاک ما را زین خلق  بیشمار مخفی میکرد . *** با حکم وزیر علوم، تحقیقات و فناوری، اعضای ۷ نفره هیات امنای [...]]]></description>
		<link>http://rahiberahai.com/?p=97</link>
			</item>
	<item>
		<title>روزمرگی در سفر (بخش دوم جدال سنت و مدرنیته عینی )</title>
		<description><![CDATA[کاش  میدانستم از  کدام پنجره بهتر میتوان تو را خواند یا  از کدام صفحه بهتر میتوان تو را دید آرامش  با توست  یا بی تو کاش  میدانستم مجادله  روزمرگی  همیشه  با تو هست  حتی  در  سفر  آنگاه که  میخواهی  مدرن باشی  هر  بامداد جای و هر  ساعت  لحظه ای  را به تجربت  بنشینی  به ناگاه  [...]]]></description>
		<link>http://rahiberahai.com/?p=92</link>
			</item>
	<item>
		<title>طراح میشوم  !</title>
		<description><![CDATA[پنداره ای شدام گویا  خیال در من، از من ، هبوط کرده است وحشت مکرر، تکرار، لحظه های بودنم را از ترس نبودن  ستانده است تو اگر به آیینه باور داری بی شک ساده انگاری - امروز با غروب طراح میشوم و اتود های از خویش میفروشم مردم پول خوبی  برای تنهای یک هنر نمیدهند [...]]]></description>
		<link>http://rahiberahai.com/?p=86</link>
			</item>
	<item>
		<title>مردی  با تمام هجا های بلند</title>
		<description><![CDATA[فریاد اگر ایمان داشت اگر باور داشت و  اعتقادش راسخ بود چونان  کوهی اکنون درون نای من نمانده بود او سالهاست خفته است و روزی  را به انتظار نشسته است که  گوشهای  بیشماری را تسخیر کند فریاد درون تنم  اشغالگریست  در جستجوی سرزمینی ، تا تمام  هجا های بلند را ادا کند . مگر  میشود [...]]]></description>
		<link>http://rahiberahai.com/?p=80</link>
			</item>
	<item>
		<title>جدال سنت و مدرنیته در کافه ای در شمال(بخش اول)</title>
		<description><![CDATA[شن ها را جمع کرده ام میخواهم تندیسی از آب را درون خشکی دل تو چونان  برکه ای میان کویر نقش بزنم . دار قالی را هر روز بنگر (آن کنج سایت) تندیس ها  مکرراند همین صبح روز چهارشنبه  ، روز خوبی بود  ، جاده چالوس  پیچ هایش را  برای  چشمهای من  حفظ کرده بود [...]]]></description>
		<link>http://rahiberahai.com/?p=75</link>
			</item>
	<item>
		<title>من در حال زایمان بودم  !!!</title>
		<description><![CDATA[- خیالی  مرا در آغوش  میکشید گویا باز کلمه ای در من هوس رویش داشت باید دوباره با کتابی هم بستر شوم ! صحنه جنگ  هر روز  بالاتر  میگیرد  ،  و شمشیر ها  هر روز  پر رنگتر  بر ذهن ها فرود می آیند  . باید  برای  جسمها  کاری کرد  آنها  بیچاره  بی طرف بودند ، [...]]]></description>
		<link>http://rahiberahai.com/?p=63</link>
			</item>
	<item>
		<title>جنگ با کلمات</title>
		<description><![CDATA[بنویس با  هر  آنچه  میتوانی   زبانت را درون این  همه  سپیدی کاغذ  بجنبان تو را حرفهایت به  اوج  میبرد. از  مرداب  هیچ  نجات  میدهد . تو را باید سایبانی  از  کلمات  بخشید  . باران  سکوت که  می وزد  باید  الاچیق  خیالت  را  وسیع  کنی آنقدر  وسیع  که  هیچ  رودی ،  سد سایه های  نشیمنگاهان  ذهنت [...]]]></description>
		<link>http://rahiberahai.com/?p=58</link>
			</item>

</channel>
</rss>
