جدال سنت و مدرنیته در کافه ای در شمال(بخش اول)

Image102 225x300 جدال سنت و مدرنیته در کافه ای در شمال(بخش اول)

شن ها را جمع کرده ام
میخواهم تندیسی از آب را
درون خشکی دل تو
چونان  برکه ای
میان کویر
نقش بزنم .
دار قالی را هر روز بنگر (آن کنج سایت)
تندیس ها  مکرراند
همین

صبح روز چهارشنبه  ، روز خوبی بود  ، جاده چالوس  پیچ هایش را  برای  چشمهای من  حفظ کرده بود . درخت ها  را دیده ای   گویا نسبی دارند  با  سبز ها  . استوار بر قامت  این سخره های دگم ایستاده اند و سایه  میپروانند و میشکافند میشکافند .   سنت در مواجه با این ریشه های جوان مدرنیته  چه می کند ؟
داغم میان این غبار رطوبت و مه و باران و پیچ های تند  ، تب دار شد .  مدرنیته بیچاره  ، چقدر باید جان بکنی تا قدری از این خاک را از آن خود کنی . انسان ها خاک ها  این دیار هستند  و چنان  با آب سنت سفت شده اند که سنگها را  نمیتوانی از تن تشخیص دهی .
جاده را  در کافه ای توقف  دادیم .  صبحانه خوردیم . و قدری بجای خط های ممتد جاده  درخت های  ممتد  کوه ها  را نظاره گر شدیم .  صحبت راه شد جاده را از کلاردشت انداختیم   و کمی پیچ را بیشتر جاده را جنگلی تر و  راه را تنگ تر کردیم .  خسته بودم از فکر این همه ریشه  که چنان راه را میبستند و خسته از این همه بی خوابی .   کم کم رسیدیم جای  میان جنگل و دریا .
کمی ماندیم سیل نگاه هایمان را سوی مکان  روان کردیم و خود را کمی استراحت دادیم . من در فرود از پیچ های آسمانی و فکرهای  زمینی هلو گاز زدم و خیالم میگفت سهراب چه تنگ نظر بودی  گاهی زندگی هلوی است که از حیات باز میداری و  گاز میزنی تا مغزش عریان شود .  سیب خوب بود اما خوب  ، گزینه های دیگری هم هست برای عریانی .
بگذریم
امان به آب ندادیم  تا آرامش  را بر آن دیدیم   یک  تن پیرهن شدیم و یک  پا لخت پریدیم .  دریا گویا شادمان شد از تلاتم  ما ، خودش را  تند تند سوی ساحل می کشاند .  ما نیز غرق این جنگ  بی هیچ سلاحی خود را  در خون  زلال  و روشن و آبی خود  سیال رها میکردیم . چه کار زاری بود تنمان میسوخت و  دلمان به تب و تاب بود . گویا دریا از آن ما شده بود نه ما از آن دریا .
من همیشه در این کار زار طرف ساحل را داشتم  و با دریا ستیزه میکردم .  صدفها را  از میان  این آبی  بنیان کن نجات میدادم
به خیالم چقدر نیروی انقلابی بودم و چه اندازه وسعت دیدم وسیع بود . چند روزی بیش تر نگذشت که واقعیتی تلخ تمام ظرفیت گوشهایم را به اشغال خود در آورد .    روزهای آخر  بود صدفی مرا شب هنگام سوی خود کشاند و گفت :  بگذار  ما در این اسارت و جنگ بمانیم  ما شیفته این زندان شده ایم . آزادی ما مرگ ماست  و من چه شباهتی دیدم بین این صدف ها ی عاشق غرق شدن و اسیر ماندن و انسان های که هر روز  دور برم میبینم .
و چه جالب بود میانه کار زار  ساحل و دریا این دوستان  عاشق جنگ ،  انسان ها طعم آزادی را با تن هایشان  به چشمهای یکدیگر  می نشاندند .
ندای  از درونم فریاد میکشید  اینقدر ساده نباش
معنای آزادی میان این تعابیر و تصاویر گم شده است. آزادی  چونان مادری شوی از دست داده  یا چونان پدری فرزند از کف داده  سیاه پوش  خود است . یا بهتر بگویم  چونان نسلی بر آمده از جنگ  ، آزادی هم دنبال هویت تازه خود است . او مانده میان سنت و مدرنیته  و میخواهد  در این جنگ بیطرفانه معنای نوی برای ابراز وجود یابد .  او خسته شده است از تعبیر های وصله دار  و تصویر های مارک دار او در پی برند خود است چیزی فرای  نوک بینی های انسان های  چارچوب دار که خط قرمز خود را  آرزوی خود کرده اند و  جاده را مقصد دار میخواهند .
دوست من، من اینگونه فکر میکنم  که حقیقت  جاده ایست بی مقصد . مختصات مشخص و میزان و مقیاسی واضح ندارد . بگذار سیالیت این قانون نسبیت انیشتن چشم تو را و مرا به سوی جاده ای که بیش اش  از کمی که پشت سر است باز کند .
همین

پی نوشت :  روز های در سفر ادامه دارد . بیشتر خواهم نوشت از سفر ،نوشتارم  مزاجتان را طعم گس  نبخشد .

۸ پاسخ به “جدال سنت و مدرنیته در کافه ای در شمال(بخش اول)”

  1. علی می‌گه:

    صدف ها به دریا خود کرده اند، همچنان که پیران و آرام اندیشان و روزمره زیستان، به محافظه کاری و ملاحظه و خط ناشکنی! صدفها ترجیح میدهند که دریا قیم مآبانه، آنها را به چپ و راست هل بدهد تا اینکه پا به دنیای ناشناخته و تجربه نشده بگذارد. شناخت و تجربه، جسارت میخواهد. صدف مرد این حرفها نیست، ولش کن!
    خوش بگذرد. مرغان دل و شاپرک های احساس در جاده های شمال شیطنت رندانه ای میکنند. عروس هزار رنگ «تجلی»، آن جا قبای سبز و آبی به تن دارد. در آغوش آن عروس زیبا و دلفریب، لختی بیاسای. گرچه آن عروس باکره و خوش چهره را ناپاکان و غافلان، به یمن پسماند هایشان زشت منظره کرده اند. اما هر چه باشد ، عروس ، عروس است.

    [پاسخ]

  2. حسین می‌گه:

    همان نگاه ساده و پر سوال
    همان نگاه بی ریاست
    و همان حس کنجکاوی کودکانه است
    که راه میگشاید
    و انیشتنی تازه متولد میکند
    شاید.

    [پاسخ]

  3. دانیال می‌گه:

    دلم برا نوشته هات تنگ شده بود … امیدوارم سفرهات ادامه پیدا کنه … اینا سفرهای کاریه یا تفریحی؟ اگه تفریحیه مام هستیم دادا D:

    [پاسخ]

  4. - می‌گه:

    می خواهی بزنی

    بزن

    گلهای قالی را دیشب کاشته ام

    تا هشت بهشت را دویده ام

    نفس نفس که

    می زدم ،سه تار را

    ((گل گلدان من شکست در باد))

    کلاغی بر مترسک حقیر نشست .

    از خواب پریدی و گفتی

    شیطان تو را خورد

    شیطان تورا خورد؟

    تصور تو از کدامین خیال آب می خورد؟

    جوشیدی

    لغزیدی

    فرو ریختی

    بر دستان رو به ابتذال

    که در طاقچه روئیده

    به محاکمه ی خدا نشسته بودند

    تفاوت

    آسمان

    و

    زمین

    اندازه می گرفتند

    #

    بایست

    همین کنارها خالی می شوم.

    [پاسخ]

  5. بوف کور می‌گه:

    درود نوای عزیز
    از اینکه چند وقتی نبودم تا به سایتت سر بزنم،عذرمیخوام.
    دادا چه سایتی درست کردی.بخش های متنوع و جالبی داره!
    این نوشته هم که توصیف سفر بود،اون قسمتی که گیاهانی که از دل صخره ها بیرون میاند رو توصیف کردی،فوق العاده بود.سنت و مدرنیته.
    برات آرزوی شادی و شادکامی دارم
    محمد

    [پاسخ]

  6. الهه می‌گه:

    راستی اون آلبوم عکس بالای سایت به چه دردی میخوره وقتی عکسی توش نمیزارید؟ خوب دیگه از دریا پر ابهت تر از جاده چالوس قشنگ تر؟
    قالب وبلاگت بی نظیره :D
    سیالیت این قانون نسبیت انیشتن!(قانونی در علم)
    به نظرت فهم داریم یا فهم ها؟ زبان ها از یک فهم مشترک بر میخیزند یا فهم های متفاوت؟

    [پاسخ]

    نوا بامدادی پاسخ در تاريخ مرداد ۱۲م, ۱۳۸۹ ۶:۳۲ ب.ظ:

    چشم عکس های زیادی گرفتم که حتما اضافه میکنم .
    دوست خوبم فهم ها داریم هیچ چیز در یک چیز انحصار و مطلق نیست .
    از فهم های متفاوت یک شاخه و و از یک شاخه چندین گل میرویند .
    مرسی

    [پاسخ]

  7. SuttonPatrica20 می‌گه:

    Set your life more easy take the home loans and everything you want.

    [پاسخ]

نوشتن پاسخ

همچنین ببینید: