فراتر از بودن

از کتاب فراتر از بودن کریستن بوبن


ز کتاب فراتر از بودن / کریستن بوبن
- مرگ مانند زندگی، ضرب آهنگ ها، فصل ها و نمو خودش را دارد.امروز ما در آستانه بهار هستیم.فردا، سوسن ها و درخت های گیلاس جشن خود را برپا خواهند کرد.ژیسلِن ،وقتی من رویم را برمی گردانم تا تو را در مرگ تازه ات ببینم -هر چند کلمه برگشتن کلمه مناسبی نیست زیرا تو همیشه جلوتر،همیشه پیش تر از من بودی- تو را در این موسم آخرین یخ بندان و اولین شکوفه های سفید، به صورت زن جوانی می بینم که زیر رگبار باران قهقهه می زند.دلم برای خنده ات تنگ شده است.در فقدان یا می توان پوسید، یا می توان به اوج زندگی دست یافت …

- واقعه مرگ تو تمام وجود مرا از هم پاشید. تمام وجود جز قلبم را . قلبی که تو ساختی،قلبی که تو هنوز می سازی،قلبی که تو هنوز با دست های گم گشته ات شکل می دهی،با صدای گم گشته ات آرام می کنی،با خنده گم گشته ات آرام می سازی… دوستت دارم: چیزی جز این جمله نمی توانم بنویسم،چیزی جز این جمله برای نوشتن نمی یابم، تو نوشتن آن را به من آموختی،صحیح بیان کردنش را … دوستت دارم ، این پر رمز ترین کلام است،تنها کلامی که سزاوار است تا در طول قرن ها تعبیر شود.وقتی بیان می شود،وقتی صحیح بیان می شود، در سکوت،در راز مرگ تازه تو:در کلمه آخر، ” م ” تقریبا شنیده نمی شود،بال می گشاید و پرواز می کند. ژیسلن دوستت دارم،محال است این جمله را به زبان گذشته بنویسم.گل ها بر مزارت در سن اندراس، یک هفته بعد از خاکسپاری پژمردند،دوستت دارم،این کلام زنده می ماند و مدت زمانی که برای بیان آن لازم است،تمام طول زندگی را در بر می گیرد،نه کم تر، نه بیش تر.

- برای آن که کمی، حتی شده کمی زندگی کرد، دو تولد لازم است.تولد جسم و سپس تولد روح.هر دو تولد مانند کنده شدن هستند.تولد اول بدن را به این دنیا می افکند و تولد دوم روح را به آسمان می فرستد.تولد دوم من زمانی بود که تو را دیدم… ۱۶ سال همه جا تو را همراهی کردم و حالا، ۱۲ اوت ۱۹۹۵ دیگر نتوانستم تو را دنبال کنم.ممکن نبود،دلیل اش را نمی دانم.انگار تو آن سوی یک شیشه،آن سوی هوا بودی.آن سوی چیزی که ضخامت اش از یک میلی متر هوا،نور و شیشه بیش تر نیست و تو فقط آن سو هستی… می دانم که این میلی متر هوا،نور یا شیشه همچنان برای من عبور ناپذیر باقی خواهد ماند و با این وجود تو در یک لحظه از آن عبور کردی…

- به زودی تقویم ها را عوض خواهیم کرد.به زودی دروازه های ۱۹۹۵ بر تو بسته خواهد شد.ولی مهم نیست.من هرگز در زمان زندگی نکردم.به نظرم هیچ کس،هیچ گاه در زمان زندگی نکرده است.در خلاء چرا،در فقدان چرا،ولی در زمان نه.ما در خلاءای زندگی می کنیم که با واقعه ای آغاز گشته است.ما از واقعه ای به واقعه دیگر می رسیم و گاهی سال ها زمان لازم است تا واقعه ای به دنبال واقعه ای دیگر رخ دهد… در این زندگی آدم فقط می تواند در حاشیه باشد.هیچ وقت نمی توان به طور کامل درون زندگی بود.این زندگی مانند این مرگ،برای قلبی که با ما اهدا می کند،خیلی تنگ است.درون ما همیشه کسی هست،که نیست.کسی که نگاه می کند و خاموش می ماند.کسی که برای او کم،خیلی کم واقعه ای رخ می دهد.بهار ۱۹۵۱، من به دنیا می آیم و به خواب می روم.پاییز ۱۹۷۹ با تو آشنا می شوم و بیدار می شوم.تابستان ۱۹۹۵ کارم را از دست می دهم،از سرما فلج می شوم.حرفه من نگریستن به تو و عشق ورزیدن به تو بود.من طی ۱۶ سال پرمشغله ترین مرد دنیا بودم:نشسته در سایه،تو را در حین رقص در راه باریکه ها تماشا می کردم.این راه ها هنوز سر جایشان هستند.خالی،و تو دیگر در آن ها نیستی …

- بسیار خوب ژیسلن،بسیار خوب: من هم این زندگی را که تو دیگر در آن نیستی، پاس خواهم داشت،هم چنان آن را دوست خواهم داشت.هر روز بیش از پیش آن را دوست دارم و با چنین عشقی باید آواز سر داد …