سر آغاز یک روز برفی بود دم دمان شروع شهریور ، شهر در کش و قوس، برای رهایی از یک ماه و من در کش و قوس برای رهایی از شهر . حرفم دو تا نشده رفتم سوار ماشین شدم و خلوتی در کنج گذرگاهی یافتم ، برای نقد خویش ، نقد اینکه چرا تنهایم [...]
نوشته ‘انسان’
روزمرگی در سفر (بخش دوم جدال سنت و مدرنیته عینی )
کاش میدانستم از کدام پنجره بهتر میتوان تو را خواند یا از کدام صفحه بهتر میتوان تو را دید آرامش با توست یا بی تو کاش میدانستم مجادله روزمرگی همیشه با تو هست حتی در سفر آنگاه که میخواهی مدرن باشی هر بامداد جای و هر ساعت لحظه ای را به تجربت بنشینی به ناگاه [...]
طراح میشوم !
پنداره ای شدام گویا خیال در من، از من ، هبوط کرده است وحشت مکرر، تکرار، لحظه های بودنم را از ترس نبودن ستانده است تو اگر به آیینه باور داری بی شک ساده انگاری – امروز با غروب طراح میشوم و اتود های از خویش میفروشم مردم پول خوبی برای تنهای یک هنر نمیدهند [...]
جدال سنت و مدرنیته در کافه ای در شمال(بخش اول)
شن ها را جمع کرده ام میخواهم تندیسی از آب را درون خشکی دل تو چونان برکه ای میان کویر نقش بزنم . دار قالی را هر روز بنگر (آن کنج سایت) تندیس ها مکرراند همین صبح روز چهارشنبه ، روز خوبی بود ، جاده چالوس پیچ هایش را برای چشمهای من حفظ کرده بود [...]
چرا ادبیات ؟
چرا ادبیات ؟ سوالیست که خیلی دوست دارم از خودم بپرسم . چرا هیچ بستر دیگری دلم را به نوشتن دلگرم نمیکند ؟ باید من باب این بحث معجزه گر گفت ، ادبیات معجزه هر انسانیست که خداوند در نهاد هر انسان به ودیعه گذاشته است . نوعی بیان حال است برخواسته از حال خویش [...]

















