فریاد اگر ایمان داشت اگر باور داشت و اعتقادش راسخ بود چونان کوهی اکنون درون نای من نمانده بود او سالهاست خفته است و روزی را به انتظار نشسته است که گوشهای بیشماری را تسخیر کند فریاد درون تنم اشغالگریست در جستجوی سرزمینی ، تا تمام هجا های بلند را ادا کند . مگر میشود [...]
نوشته ‘بامدادی’
مرداد ۰۱
جدال سنت و مدرنیته در کافه ای در شمال(بخش اول)
شن ها را جمع کرده ام میخواهم تندیسی از آب را درون خشکی دل تو چونان برکه ای میان کویر نقش بزنم . دار قالی را هر روز بنگر (آن کنج سایت) تندیس ها مکرراند همین صبح روز چهارشنبه ، روز خوبی بود ، جاده چالوس پیچ هایش را برای چشمهای من حفظ کرده بود [...]

















