فریاد اگر ایمان داشت اگر باور داشت و اعتقادش راسخ بود چونان کوهی اکنون درون نای من نمانده بود او سالهاست خفته است و روزی را به انتظار نشسته است که گوشهای بیشماری را تسخیر کند فریاد درون تنم اشغالگریست در جستجوی سرزمینی ، تا تمام هجا های بلند را ادا کند . مگر میشود [...]
نوشته ‘درد’
جدال سنت و مدرنیته در کافه ای در شمال(بخش اول)
شن ها را جمع کرده ام میخواهم تندیسی از آب را درون خشکی دل تو چونان برکه ای میان کویر نقش بزنم . دار قالی را هر روز بنگر (آن کنج سایت) تندیس ها مکرراند همین صبح روز چهارشنبه ، روز خوبی بود ، جاده چالوس پیچ هایش را برای چشمهای من حفظ کرده بود [...]
من در حال زایمان بودم !!!
- خیالی مرا در آغوش میکشید گویا باز کلمه ای در من هوس رویش داشت باید دوباره با کتابی هم بستر شوم ! صحنه جنگ هر روز بالاتر میگیرد ، و شمشیر ها هر روز پر رنگتر بر ذهن ها فرود می آیند . باید برای جسمها کاری کرد آنها بیچاره بی طرف بودند ، [...]
جنگ با کلمات
بنویس با هر آنچه میتوانی زبانت را درون این همه سپیدی کاغذ بجنبان تو را حرفهایت به اوج میبرد. از مرداب هیچ نجات میدهد . تو را باید سایبانی از کلمات بخشید . باران سکوت که می وزد باید الاچیق خیالت را وسیع کنی آنقدر وسیع که هیچ رودی ، سد سایه های نشیمنگاهان ذهنت [...]
چرا ادبیات ؟
چرا ادبیات ؟ سوالیست که خیلی دوست دارم از خودم بپرسم . چرا هیچ بستر دیگری دلم را به نوشتن دلگرم نمیکند ؟ باید من باب این بحث معجزه گر گفت ، ادبیات معجزه هر انسانیست که خداوند در نهاد هر انسان به ودیعه گذاشته است . نوعی بیان حال است برخواسته از حال خویش [...]

















