کودکی در ایستگاه نشسته بود و تنهای خود را می پایید اتوبوس آمد تنهایش مضاعف شد ! – چند روزی بود دالانی را برای عبور هر صبحگاه میگذراندم . گذران نیز راهیست برای گذشتن . دالان به قدر نگاهت عمق می یافتد و به قدر خواسته ات عرض . گاهی سرد بود چونان کویر گرگ [...]
نوشته ‘عبور’
جدال سنت و مدرنیته در کافه ای در شمال(بخش اول)
شن ها را جمع کرده ام میخواهم تندیسی از آب را درون خشکی دل تو چونان برکه ای میان کویر نقش بزنم . دار قالی را هر روز بنگر (آن کنج سایت) تندیس ها مکرراند همین صبح روز چهارشنبه ، روز خوبی بود ، جاده چالوس پیچ هایش را برای چشمهای من حفظ کرده بود [...]
من در حال زایمان بودم !!!
- خیالی مرا در آغوش میکشید گویا باز کلمه ای در من هوس رویش داشت باید دوباره با کتابی هم بستر شوم ! صحنه جنگ هر روز بالاتر میگیرد ، و شمشیر ها هر روز پر رنگتر بر ذهن ها فرود می آیند . باید برای جسمها کاری کرد آنها بیچاره بی طرف بودند ، [...]

















