نوشته ‘نوا’

روزمرگی در سفر (بخش دوم جدال سنت و مدرنیته عینی )

کاش  میدانستم از  کدام پنجره بهتر میتوان تو را خواند یا  از کدام صفحه بهتر میتوان تو را دید آرامش  با توست  یا بی تو کاش  میدانستم مجادله  روزمرگی  همیشه  با تو هست  حتی  در  سفر  آنگاه که  میخواهی  مدرن باشی  هر  بامداد جای و هر  ساعت  لحظه ای  را به تجربت  بنشینی  به ناگاه  [...]

مردی با تمام هجا های بلند

فریاد اگر ایمان داشت اگر باور داشت و  اعتقادش راسخ بود چونان  کوهی اکنون درون نای من نمانده بود او سالهاست خفته است و روزی  را به انتظار نشسته است که  گوشهای  بیشماری را تسخیر کند فریاد درون تنم  اشغالگریست  در جستجوی سرزمینی ، تا تمام  هجا های بلند را ادا کند . مگر  میشود [...]

جدال سنت و مدرنیته در کافه ای در شمال(بخش اول)

شن ها را جمع کرده ام میخواهم تندیسی از آب را درون خشکی دل تو چونان  برکه ای میان کویر نقش بزنم . دار قالی را هر روز بنگر (آن کنج سایت) تندیس ها  مکرراند همین صبح روز چهارشنبه  ، روز خوبی بود  ، جاده چالوس  پیچ هایش را  برای  چشمهای من  حفظ کرده بود [...]