کودکی در ایستگاه نشسته بود و تنهای خود را می پایید اتوبوس آمد تنهایش مضاعف شد ! – چند روزی بود دالانی را برای عبور هر صبحگاه میگذراندم . گذران نیز راهیست برای گذشتن . دالان به قدر نگاهت عمق می یافتد و به قدر خواسته ات عرض . گاهی سرد بود چونان کویر گرگ [...]
نوشته ‘کویر’
جدال سنت و مدرنیته در کافه ای در شمال(بخش اول)
شن ها را جمع کرده ام میخواهم تندیسی از آب را درون خشکی دل تو چونان برکه ای میان کویر نقش بزنم . دار قالی را هر روز بنگر (آن کنج سایت) تندیس ها مکرراند همین صبح روز چهارشنبه ، روز خوبی بود ، جاده چالوس پیچ هایش را برای چشمهای من حفظ کرده بود [...]
جنگ با کلمات
بنویس با هر آنچه میتوانی زبانت را درون این همه سپیدی کاغذ بجنبان تو را حرفهایت به اوج میبرد. از مرداب هیچ نجات میدهد . تو را باید سایبانی از کلمات بخشید . باران سکوت که می وزد باید الاچیق خیالت را وسیع کنی آنقدر وسیع که هیچ رودی ، سد سایه های نشیمنگاهان ذهنت [...]

















